پیشینه بحث
1- در نوشته های پیشین فهرستی از آثار واکنش های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی را نسبت به جنبش چپ روی، تهیه و شرح داده ام1. در همانجا اشاره کردم که این جنبش به موجب آگاهی های روزافزون نسبت به واقعیت های اقتصادی و سیاسی به وجود آمدند. این واقعیت ها چیزی جز یک رشته از نابرابری های اقتصادی و سیاسی میان ملل فقیر و غنی از یک طرف و تضادها و نابرابری ها میان طبقات حاکم و محکوم از طرف دیگر، نبودند. جنبش های ناسیونالیستی و وطن پرستی و مهمتر از آن، رشد و گسترش جنبش های مارکسیستی، در افزایش این آگاهی ها نقش مؤثر و بسزا داشتند. اما از بخت بد ملل ستمدیده، این جنبش ها و آگاهی ها در زمانی رخ دادند که با موج گسترده چپ استالینی مواجه شد. مبارزات سیاسی در اغلب کشورها تحت تأثیر چپ استالینی قرار داشتند. چپ های استالینی چنین وانمود می کردند که : «لنینیسم علم مبارزه است». هر فرد و هر گروه با هر مرام و ملیت خاص در هر کجای جهان، برای مبارزه کردن چاره ای جز استفاده از این علم نداشتند. در نتیجه، تنها این نبود که بخشی از مسلمانان مبارز در ایران و در بعضی از کشورهای خارمیانه، پیوند میان اسلام و مارکسیسم را مبارک شماردند. در آمریکای لاتین و در آفریقا کم نبودند از اسقف ها و کاردینیال ها که کوشش داشتند تا تعالیم مارکسیسم را با مفاهیم مسیحیت و دستگاه کلیسا پیوند دهند. ساموئل هانتیگتون در کتاب موج سوم دموکراسی، نمونه هایی از تلفیق مسیحیت با جنبش های مارکسیستی را در کشورهایی چون برزیل و فیلیپین، مورد اشاره قرار می دهد2.
2- از سوی دیگر قرن بیستم را به یک تعبیر، قرن رهایی ملت هایی می نامند که تحت سلطه و سیطره استعمار اداره می شدند. در آغاز این قرن کشورهایی چون انگلیس، اسپانیا، ایتالیا، فرانسه و پرتقال و...تقریبا بر اغلب کشورهای قاره های آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین به طور مستقیم سیطره کامل داشتند. منابع این کشورها به ثمن بخس از کشور، خارج و در توسعه چند کشور معدود استفاده می شدند. خروج این منابع مدار بسته «توسعه – عقب ماندگی» را تشدید می کرد. به عنوان مثال، حجم کل دارایی های شرکت های انگلیسی که در کشور هندوستان فعالیت داشتند، به حدود 36 مییون پوند می رسید، اما سرمایه ای که تنها توسط کمپانی هند شرقی از این کشور خارج و به سرزمین انگستان انتقال داده شد، قریب 500 تا یک میلیارد پوند برآورد شده است3.
به یمن انقلاب ارتباطات، گردش توسعه خواب از کله محرومان زدود. کشورهای محروم دیگر نمی خواستند در مدار بسته ای که به توسعه یک اقلیت و عقب ماندگی یک اکثریت منجر می شد، زندگی کنند. هر چند مبارزات رهایی بخش طول عمری به وسعتِ عمر بشر دارد، اما تشکیل جنبش های رهایی بخش در قالب یک فعالیت سازماندهی شده و حرفه ای، محصول شرایط اقتصادی و سیاسی برنامه ریزی شده قرن بیستم بود. در این قرن بود که جنبش های رهایی بخش یک به یک از کشورهای محروم سربرآوردند.
این جنبش ها بنا به ماهیت استعمارزدایی و رهایی بخشی، ماهیت اپوزسیونی و چپ روی به خود گرفتند. انتظار راست روی و میانه روی برای این جنبش ها در شرایطی که جریان استعمار و استثمار و خروج منابع از کشور و فاصله های طبقاتی و پیوند گرو ه بندی های حاکم به جریان استعمار، سیه روزی آشکار برای طبقات محروم بجا می گذاشت، توهمی بیش نبود. گستره و عمق تضادها از یک طرف و تبختر و سرمستی حکام نسبت به سلطه و سیادت خود و بی اعتنایی آنها به حداقل مبادی انسانی و حقوق بشری از طرف دیگر، به گونه ای بود که هیچگونه محلی برای یک مباره اصلاح طلبانه و صلحجویانه به جا نمی گذاشت.
3- به حق باید اعتراف کرد که حضور اندیشه راهنمای استالینیسم در جنبش های چپ روی، یکی از فاجعه بار ترین برهه های تاریخی مبارزات رهایی بخشی بشمار می رفت. این فاجعه که منجر به نوعی بیماری چپ روانه گردید، تمام علائم و نشانه های رهایی بخشی مانند، عدالت و برابری، آرمان و اتوپیا، آزادی و حق، انقلابیگری و فداکاری را به اسطوره های میان تهی بدل کرد. اندیشه آزادی تنها به رهایی از سلطه ستم و استثمار محدود می شد و به طور جدی ناظر به آزادی خود انسان در مقام «فردیت و کرامت» نبود. با وجود این نمی توان انکار کرد که در همان برهه، اندیشه آزادی از ناحیه روشنفکران و مبارزان برجسته بیان می شد. نکته مهم اینجاست که این اندیشه هیچگاه به «بیان عمومی مبارزه» تبدیل نشد.
در نتیجه عدم حضور اندیشه راهنمای آزادی، کلیه علائم و نشانه های رهایی بخشی که می توانستند در «بیان آزادی» اسباب تحقق حقوق اساسی و فردیت انسان شمرده شوند، در «بیان قدرت» به خشونت گرایی، انتگریسم، بنیادگرایی، توتالیتاریسم، ایدئولوژی های اقتدارگرا و عدالت استعبادی (قول کارل پوپر) تبدیل شدند.
4- اگر نابرابری ها و تضادها در دهه 50 تا 70 میلادی منجر به اندیشه رهایی بخشی و جنبش های چپ گرایی در سراسر جهان و به ویژه در کشورهای تحت سلطه شد، شکست بلوک چپ استالینی، توسعه اقتصاد بازار و فرمانروایی و نقش نئولیبرالها در بازار سیاست، جریان تجاری شدن فرهنگ را بطور روزافزونی به اندیشه راهنمای دنیای نوین تبدیل کرد. جریان تجاری شدن قرهنگ، از راه «تبدیل فرهنگ به سرگرمی» (قول آلن فینکل کروت) و متقابلا «تبدیل سرگرمی به فرهنگ»، گسترش یافت. تفصیل این بحث را در مقالات دیگر آورده ام4.
اگر آنچه که در جهان اتفاق افتاد، بر آن بیافزایید اتفاقاتی که در ایران رخ دادند، به عمق فاجعه پی خواهید برد. فقدان چشم انداز روشن نسبت به آینده اقتصادی ، ناامنی اقتصادی ناشی از تغییرات بی وقفه قیمت ها و به ویژه وضعیت مسکن، بی اعتمادی ها در تمام سطوح و سلسله مراتب اجتماعی و از بین رفتن پیوندهای اجتماعی، فشارها، عصبیت ها و از دست دادن آستانه شکیبایی اجتماعی و در نتیجه کاهش میل به گذشت و فداکاری در آحاد مختلف جامعه، باب شدن بسیاری از ضرب المثل ها مانند «یک شبه ره صد ساله را پیمودن» یا «یک شبه بارش را بستن» و...در محاورات روزمره جامعه، در مجموع نوعی فرهنگ دلالی، مصلحت انگاری و محاسبه گرانه را در جامعه رواج داد. محاسبه سود و زیان چیزها وقتی با هم چشمی کردن مکتسبات دیگران مقایسه می شوند، اصل رقابت تخریبی به مهمترین رکن روابط اجتماعی تبدیل می شود. آنچه که در رقابت های تخریبی و بازاری شدن فرهنگ به وجود آمد، موج سنگینی از هجوم افکار تحریک پذیر بود که وجدان عمومی را به ناخودآگاه تاریخی خود منتقل کرد.
شاید هیچ عرصه ای بیش از دانشگاه ها و مراکز آموزشی و فرهنگی نتواند به خوبی وضعیت رقابت پذیری و جریان تجاری شدن فرهنگ و نفوذ اندیشه مصلحت انگاری و دلالی را نمایش دهد. روزگاری دانشجو به القابی چون سیاست ورزی و روشنفکری و استاد به حرمت علمی شناخته می شدند و اساتیدی که دو حوزه علم و سایست را در مبارزه تلفیق می کردند، اما امروز ترکیب دو عنصر «لمپنیزم اجتماعی و علم فروشی» این دو حوزه را به شدت تهدید می کند.
حاصل آنکه، قشری از روشنفکران پدید آمدند که به جای کنش ورزی، واکنش زمانه خود شدند. کلیه مفاهیم و مضامینی که در دهه های 50 و 60 میلادی راهنمای آزادی بخشی محسوب می شدند، تحت تأثیر واکنش بازار، به وارونه معانی خود تبدیل شدند. این روشنفکران نقش وارونه جریان روشنفکری را ایفاء می کنند. آنها به جای آنکه الگوی فکری و راهنمای اندیشه در جامعه خودشان باشند، با تأسی به مبتذل ترین عادت های روزمرگی، و پیروی از عناصر عامیانه فرهنگ، به واکنش شرایط اقتصادی – سیاسی تبدیل می شوند.
5- پیرو واکنش ها نسبت به جریان چپ روی، الگوهای جدیدی ایجاد شدند که دیگر نه راهنمای آینده، بل گزارشگر و بازتاب اقتصاد دلالی شدند. بدین ترتیب :
- چون جامعه بنا به روحیه تجمل گرایی و کاسبکاری، محاسبه گر شده است و کوشش دارد تا یک شبه ره صد ساله را بپیماید، روشنفکر الگوی «منطق ریاضی» را به او تجویز می کند و آرمان گرایی و اتوپیا گرایی را کوبیدن در جاده وهم و خیال می شناسد.
- چون جامعه و مناسبات اقتصادی نسبت به آینده احساس ناامنی می کنند، روشنفکر با انکار آرمان و اتوپیا، به او راه واقع گرایی و چگونه جذب شدن در همین مناسبات را نشان می دهد.
- چون افراد به موجب عصبیت ها، شکیبایی خود را از دست می دهند و به موجب «یک شبه ره صد ساله پیمودن»، جامعه ای را به خدمت می گیرند تا یک او را دو چند صد سازد، روشنفکر فریاد می زند، آسوده بیارائید که «عصر قهرمانی» و «برای دیگران زیستن» و «برای دیگران مردن» به پایان رسیده است.
- چون روح جمعی جامعه چند پاره و قطعه قطعه شده و هر قطعه آن در کام «فکر جمعی جبار» جذب شده است، روشنفکربا طرح «مهندسی خرده کار» (قول و تجویز کارل پوپر) رهنمود می دهد که : برای کل زیستن، بهشت آسمانی را به جهنم زمینی بدل می کند. به پاره های جزئی بچسبید تا خود و جامعه را، از جهنم بیاسائید.
- چون افراد می خواهند بمانند تا بخواهند، و چون از بیم از کف دادن لقمه نانی که به هزار ترفند و رعنایی یافته اند، می کوشند تا بر هیچ ناخواسته ای نخروشند، در این میان روشنفکر به او رهنمود می دهد، «عصر انقلاب» به پایان رسیده.
- چون جامعه در دام انواع دروغ ها و بی اعتمادی ها گرفتار است و به موجب جفاها به امیدها، پدر و مادر از سیاست می ستاند و سیاست ورزیدن را «جز به دغل، جاه از جبروت گزیدن» نمی شناسد، روشنفکر درفش مصلحت بر طاق سیاست می آویزد و حقیقت را در مسلخ مصلحت بی قدر می سازد.
- چون جامعه به موجب چشم و هم چشمی ها در مدار بسته رقابت ها وجدان خود را آماج تبلیغات و ترفندها می سازد، روشنفکر باب اتوپیای بازار را به روی افکار عمومی می گشاید تا کار وجدان را در چنبر روابط قوا یکسره به خلوت ناخودآگاه فرو بنشاند.
- چون جامعه نسبت به توانایی های خود تردید دارد و نیروهای محرکه خود را توانا به تغییر وضع خود نمی شناسد، روشنفکر به او الگوی موازنه مثبت تجویز می کند تا به یمن بهره گرفتن از این قدرت خارجی و آن قدرت خارجی، وضعیت خود را تغییر دهد.
جهان بینی موازنه ها
1- به غیر از عوامل اجتماعی، ناامنی ها و بی اعتمادی ها و مصلحت ها که بخشی از جامعه را از درون به سوی قدرت روانه می سازد، بخشی دیگر از جامعه را در بیرون از مرزها به سوی کانون قدرت هدایت می کند. حقیقت این است که گرایش به قدرت و گرایش به موازنه مثبت، بر این پیش فرض قرار دارد که جانبداران، پیش از آنکه افکار و رفتار خود را در سنجه روابط قوا اندازه گیری کنند، نشان از نگاه مثبت به خود قدرت و به ویژه به قدرت های بالفعل در جهان، دارد. متقابلا همین پرسش در باره دیدگاه موازنه منفی وجود دارد. بدین معنا که باور به موازنه منفی بر این پیش فرض متکی است که جانبداران موازنه منفی، پیش از آنکه بخواهند بیرون از روابط قوا عمل کنند، نسبت به طبیعت قدرت و یا به وجود قدرت های بالفعل در جهان، نگرش منفی دارند. اکنون این دو نگاه درونی و بیرونی به قدرت را به مطالعه می گذاریم:
الف) در نگرش موازنه مثبت، قدرت چونان جادویی می ماند که بدون آن نظم جهان از هم فرو می پاشد. قدرت کلیدی است که هر دری را به روی انسان باز می کند. بدون قدرت درها همه بسته و کارها همه رخت بسته اند. از این رو که «محيط امن تنها در سايه قدرت حادث مي شود... [و] در بستر داشتن قدرت است كه امكان مصلح بودن حيات ممكن مي يابد. تنها افراد و بازيگراني داراي قدرت هستند از اين توانايي برخوردارند كه به سوي نيكي گرايش داشته باشند5»، پس باز و بست رخت ها همه به شکرانه شوکت قدرت وابسته اند.
از سوی دیگر، چون دولت به مثابه قدرت سازمان یافته «نوعی شر لازم» تفسیر می شود، گرایش به قدرت (= نیکی)، گرایش به دولت (= نیک افکنی) نیز هست. دولت شری لازمی است که اسباب خیر واجب را تدارک می بیند. بدون دست یافتن به دولت و یا زیستن در سایه یک دولت، به خیر واجب دست نخواهیم یافت. لذا آن دسته از طرفداران موازنه مثبت وقتی نگاه مثبت خود را به درون می اندازند، معتقد می شوند : «چون ساختار اجتماعي و اقتصادي ايران بطور اكثر دولتي است، نمي توان بدون انتساب به دولت كاري از پيش برد6». و دسته دیگر که نگاه مثبت خود را از درون به دولت های خارجی می افکنند، کوشش دارند تا شر خارجی را اسباب وجوب داخلی بگردانند.
همچنین در نگرش موازنه مثبت، قدرت بنا به کارکرد و هدفی که برمی گزیند، به اقسام خوب و بد، مشروع و غیر مشروع تقسیم می شود. هر چند ممکن است در یک نگاه انتقادی با قدرت خوب مواجه نشویم، اما در دایره «بد و بدتر»، قدرت بد همواره بهتر از قدرت بدتر است. نتیجه آنکه، دایره انتخاب جانبداران موازنه مثبت، میان دو سنگ آسیاب «بد و بدتر» محدود می شود. من گمان ندارم که از میان طرفدارن موازنه مثبت، بتوان گرایشی یافت که بیرون از مدار انتخاب «بد و بدتر»، انتخاب دیگری داشته باشند.
ب) در نگرش موازنه منفی، قدرت نتیجه روابط قواست. بدون درک روابطی از تضاد و تبعیض، حتی تصور قدرت در ذهن محال است. قدرت نه تها فرآورده تضادها، بلکه خود آبستن تولید انواع تضادهاست. قدرت نه تنها قادر به حل مسئله و مشکلی نیست، بلکه خود اسباب مسئله سازی و مشکل سازی های فراوان است. در فکر عامیانه، وقتی القاء می شود که مسئله ها و مشکل ها با پول، به منزله شکلی از اشکال قدرت حل می شوند، از بیان این حقیقت غفلت می کنند که : هر گاه پول فرآورده تولید و به بار نشستن استعدادها باشد، حل کننده مسائل و مشکلات می شود. اما هر گاه پول از راه قدرت تحصیل می شود و خود اسباب قدرت و سلطه می گردد، مسئله ها بر مسئله و مشکل ها بر مشکل می افزاید. یک دلیل ساده اینکه قدرت مسئله حل نمی کند، بلکه خود کارگاه تولید مسئله ها و مشکل هاست، این است که هر مسئله و مشکلی زمانی حل می شود که در معرض پرتو نور، به روشنایی و شفافیت می گراید. روش «تجزیه و تحلیل» چیزها یکی از راه های پرتوافکنی بر مسئله ها و مشکل هاست. اما کدام قدرت را شما می توانید بیابید و یا حداقل در ذهن تصور کنید، که فرآورده ابهام و تاریکی نباشد7؟ کجا بدون سانسور و از راه غیر مستقیم کردن رابطه انسان و جامعه با واقعیت، امکان ظهور هر شکلی از اشکال قدرت، حتی در ذهن تصور کردنی است؟
از سوی دیگر دولت به مثابه سازمان یافته ترین شکل قدرت، نه تنها مسئله ای را حل نمی کند، بلکه با هزینه هایی که ایجاد می کند و با دنیای مجازی که از راه رسانه ها و سانسور پدید می آورد، خود به کارگاه مسئله آفرینی و مشکل سازی بدل می شود. اگر به ظاهر مشاهده می کنیم که مسئله ای از مسائل جامعه در دولتی حل می شود، یکی از آن روست که وقتی به پیامدهای ایجاد شده نیک تأمل کنیم، رد پای مسئله ها و مشکل های دیگری که توسط دولت ایجاد شده اند، خواهیم دید. دوم اگر حقیقتا مسئله ای حل می شود، بدان روست که رد پای مشارکت مردم را در حل مسئله خواهیم یافت. بنابراین، به میزانی که دولت ها بر اصل مشارکت سازمان می گیرند، نیروی محرکه دولت به حل کردن مسئله ها و مشکل ها بیشتر می شود. چنین سازمانی دیگر سازمان قدرت نخواهد بود، بلکه سازمانی است که مشارکت عمومی را سامان می دهد. اما کدام دولت را می یابید که به تمام و کمال بر اصل مشارکت سازمان بگیرد؟
دولت های دموکراسی تا حدی که بر اصل مشارکت شکل می گیرند، قادر به حل مسائل و مشکلات خواهند بود. اما همین دولت ها به موجب وجود ضد دموکراسی ها مانند استفاده از تکنولوژی رسانه ای، تکنولوژی سکسوآلیسم، و وجود دیوانسالاری ها و روابط سلطه در بازارکسب و کار و... اثر مشارکت را خنثی می کنند. به عبارتی، همانگونه که در مقاله «جهان مجازی در دموکراسی لیبرال» شرح داده ام، دموکراسی ها از راه ایجاد دنیای مجازی به همان اهداف و مقاصدی می رسند که دیکتاتوری ها در پی آن هستند.
بدین ترتیب است که موازنه منفی هم به دلیل نگاه منفی به اصل قدرت و هم به دلیل نگاه منفی با اصل دولت، نه تنها در هیچگونه روابطی که استوار بر روابط قواست مشارکت نمی کند، بلکه با تطهیر بیان آزادی از هر گونه شائبه قدرت، به عدمی کردن روابط قوا می اندیشد.
2- در این بخش، کوشش خود را از بحث های نظری به بحث های عینی و عملی معطوف می کنیم. ببینم در واقعیت، دو نگاه موازنه مثبت و منفی نسبت به قدرت های بالفعل، چگونه اند؟
از نقطه واقعیت، دیدگاه موازنه مثبت از آن رو جامعه را و وشنفکران را به ایجاد رابطه و داد و ستد با این و آن قدرت می خواند، زیرا به طور اساسی نسبت به یک قدرت بالفعل نگاه مثبت و خوش بینانه دارد. متقابلا دیدگاه موازنه منفی از آن جهت جامعه را و روشنفکران را به رویگردانی و «امتناع از قدرت» می خواند که به هیچ قدرتی خوش بین نیست.
خوش بینی و بد بینی نسبت به قدرت های بالفعل در میان گروه بندی ها و گرایش های سیاسی، آثار تخریبی نیز به جا گذاشته است. بدین ترتیب که تمایل های خوش بین، طرفداران موازنه منفی را به ستیزه جویی با جهان و ستیزه جویی با دنیای متمدن متهم می کنند و متقابلا تمایل های بدبین، طرفدارن موازنه منفی را متهم به وابستگی و سرسپردگی به قدرت های داخلی و خارجی می کنند. هر چند روش های تخریبی سزای یک بحث علمی و نظری نیست، اما در همین جا ضمن رد اتهام وابستگی به کسانی که بحث موازنه مثبت را طرح می کنند، اما در مقام دفاع از موازنه منفی، توجه خوانندگان را به این حقیقت جلب می کنم که :
الف) تمایل های خوش بین به موازنه مثبت، هیچگاه کوشش نکرده اند مرز میان دو بیان قدرت و آزادی را از هم تفکیک کنند. امروز جریان های متمایل به بنیادگرایی و انتگریستی، ستیز با جهان متمدن را به حیث ستیز آشتی ناپذیر با دموکراسی با آزادی و با حقوق و کرامت انسان، تعقیب می کنند. از آن رو که بنیادهای فکری آنها نسبت به آثار مدنیت و جامعه مدنی بسیار نابردبار است. به علاوه بر این جریان ها که عمدتا دارای تمایل های مذهبی هستند، باید گروه هایی از چپ های استالینی و آنارشیست های لمپنیستی را افزود که با ستیزه جویی و شعارهای ذهنی، به خالص کردن بیان قدرت، می پردازند. بنابراین، این عبارات از آقای علی افشاری خطاب به آقای مهندس سحابی : « در اینجا از این فرصت استفاده می کنم و انتقاد خود را به نسل مهندس سحابی و نسل های قبل تر آن بیان می کنم که فکر می کنم این انتقاد ، انتقاد نسل من هم است. .
آقای مهندس محصول این غرب ستیزی و برخورد خصمانه با آمریکا در چهارچوب نظریه تقلیل گرایانه امپریالیسم برای کشور چه بوده است؟8»، در حقیقت از جنس همان برخوردهایی است که ستیزه جویان، او را و جمع دوستان او را به آسانی به وابستگی متهم می کنند. لیکن تا آنجا که این قلم اطلاع دارد و خود را به نسل میانی متعلق می داند، نسل سحابی، شریعتی و بنی صدر هیچگاه با تمدن غرب سرستیز نداشتند و هیچگاه کوشش نداشتند تا با شعارهای ذهنی تمایل های انگریستی و ستیزه جویی را در جامعه رواج دهند. نسل آنها تنها منتقد جدی غرب و منتقد جدی دموکراسی لیبرال بود. شعارهای «بازگشت به خویشتن» از سوی این نسل، به هیچ رو به معنای غیریت ستیزی نبود، بلکه آنها صرفا با تکیه بر تسویه منابع فرهنگی و نیروهای محرکه وجدان بود که راه شیفتگی به سلطه غرب را تجویز نکردند. و به همین دلایل بود که این نسل از سوی دو تمایل بنیادگرایی و چپ استالینی متهم بوده و هستند.
ب) تمایل های بدبین به قدرت، با بیان آزادی صف خود را از ستیزه جویان جدا می کنند. زیرا، ستیزه جویان نه کوچکترین درکی از بیان آزادی دارند و نه آنکه با اصل خود قدرت مشکلی دارند. به عکس آنها با زدودن کامل بیان آزادی از ستیزه جویی، بیش از طرفداران غرب به قدرت اصالت می دهند. اگر آقای افشاری معتقد است که با روش موازنه مثبت می توان رژیم حقوقی دریای خزر را به سود ایران پایان داد، در اظهار خود از دیدن این حقیقت چشم می پوشد که، ستیزه جویان نیز به همین روش قائل هستند. آنها نیز به روش موازنه مثبت بود که خود را به بلوک شرق نزدیک کردند. تنها آقای افشاری می توانست بگوید که در رژیم حقوقی دریای خزر، باید به آمریکا نزدیک شد. در این صورت وقتی رقبای او، خود با موازنه مثبت به اندازه کافی آشنا هستند و بدان عمل می کنند، توصیه او به موازنه مثبت بی محل می شود.
اما وقتی ستیزه جویان، طرفداران موازنه مثبت را (از نوع نزدیکی به غرب) به وابستگی متهم می کنند، هر چند نویسنده چنین روش هایی را غیر اخلاقی و تخریبی می شناسد، اما واقع این است که پیامدهای موازنه مثبت خیلی از اتهامی که ستیزه جویان بیان می کنند، فاصله نخواهند داشت. قطعا اگر آنها جهت موازنه مثبت را از آغاز مبارزه جویی تا جریان لیبرالیزه کردن افکار و عقاید و تا روابط و مناسبات زندگی سیاسی و اجتماعی خود پی می گرفتند و خویشتن را به تأمل می خواندند، در می یافتند که در جایی پا می گذارند و خواهند گذاشت که اعتمادها در کنده اندیشه موازنه مثبت، تنها دود سیاه خود را به سپهر آزادی خواهد فرستاد.
در ادامه مطالعه، دیدگاه های موازنه مثبت و منفی را نسبت به قدرت های بالفعل و بدانچه این دو تمایل بدان ابتلاء و یا از آن امتناع می جویند، پی خواهم گرفت و در خاتمه به جنبه های ایدئولوژیک موازنه ها بازخواهم گشت.

